باران پگاه

در پگاهی ابری 

بارانی دلنواز

همقدم قطره شدم

مهربان نگاهش

زیبا رخسارش

بود همرهم

 قدم زنان در مه سکوت

نرم نرمک می روم

تا کلبه اش

آواز قویش

میزنم بر برکه اش

پای در آب

دشت گل

خواهم رسید.

کتاب

من یار مهربانم

دیگر نمی توانم

آن خامش پریشان

براه کژ دوستان

دیده به دیدگانم

نیست بر رخسارم

بسوزان و بسوزان

وارهان و وارهان

پرواز بی پایان

روزگاران

آن همه پرواز بی پایان

ببین

آستین افشاندن دوران

نبین

ار ببوی باد گل

پیچیده ی کوهها شوم

آسمان تا آسمان

نیست همرهی در راهمان

روزگاران

درخشش باران

شبی تاریک

خوابی روشن

بارانی بارش

دیار گم کرده ی آن سکوت

محو درخشش باران

بازی باران آن شب

خواب را از چشمانم ربود

اینجا چرا

هوا تاریک میشد، در اردوگاهی قدم میزدم، صدای درد آلود مردی به گوشم رسید، آن صدا برای مردی بود که دیگر نباید کار می کرد باید در کنار نوه هایش میبودو خوش میگذراند. صورتم را برگرداندم و نگاهش کردم نگاهی پاک و بی ریا داشت، با صورتی سفیدو سوخته که آفتاب پارس جنوبی بانی اش بود، کمرش در دستش و با لهجه ی پدرانه می گفت؛ دکتر کجاست دکتر کجاست. چقدر درد آور بود!


ای پدر

         ای آرمان بودنم

اینجا چرا

تیغ آن خارها که در دستان توست

گوشه ای از رنج دهقان کار توست

اینجا چرا

آن همه توفان بره کردی بسر

ذره ای در رعد باغستان توست

اینجا چرا

در فرنگ رفتی و گفتی آمدم

آنجا گفتند بیا پیمان توست

اینجا چرا

بیل خود را برقلم دفتر زدی

کس نگفت فردا از آن نان توست

اینجا چرا

اسوه ای بود اندر آن نگاه پاک تو

من بفهمیدم که پیروز فرزندان توست

اینجا چرا